نمود از وعدهٔ قتلم دلم شاد
خدا آن شوخ را توفیق بخشاد
تو را آخر به روز ما نشانید
الهی خانهٔ آیینه آباد
به سوی ما نمیافتد گذارت
نمیدانم تو را در دل چه افتاد
پدر بیزار شد از وضع من گفت
تو را ای کاشکی مادر نمیزاد
مرا افتاد خون در دل ز دستت
چه باید کرد با این رنگ افتاد