واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۳۹

تنها نه چشم از غم هجران سفید شد

هر مو در آب دیده چو مژگان سفید شد

بنگر سیاه‌بختی داغم که چشم او

در انتظار صبح نمکدان سفید شد

خورشید و مه ز شرم تو رفتند در حجاب

یعنی که پیش روی تو نتوان سفید شد

داغ خجالت آه ز شستن نمی‌رود

گیرم ز گریه نامهٔ عصیانت سفید شد

یعقوب‌وار چشم سیه روزگار من

از گریه در فراق عزیزان سفید شد