واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۳۸

آن دل که ز چشم دلبر افتاد

بیمار شد و به بستر افتاد

ای کان ملاحت از کجایی

شور تو به هفت کشور افتاد

افسوس که رسم مهربانی

در عهد تو ماه من برافتاد

لخت جگرم که داشت دل نام

دردا که به دست کافر افتاد

مردیم ز حسرت وصالش

شاید که به عمر دیگر افتاد