ره به جانان نمیتوانم برد
زین الم جان نمیتوانم برد
مبتلایم به درد بیدردی
نام درمان نمیتوانم برد
ضعف بنگر که دست بیتابی
به گریبان نمیتوانم برد
نگه شوقم و زغایت شرم
ره به مژگان نمیتوانم برد
اگر این است شمعسان تب عشق
شب به پایان نمیتوانم برد