واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۲۳

راندی مرا ز خدمت تقصیر من چه باشد

درمانده‌ام درین غم تدبیر من چه باشد

جای کزان لب و خط گویند یا نویسند

تقریر من چه باشد تحریر من چه باشد

تاری ز لف لیلی بسته است دست و پایم

مجنون ناتوانم زنجیر من چه باشد

هستم خیال باطل تحقیق من چه حاصل

خوابم بسی پریشان تعبیر من چه باشد

کردی ز غمزه کارم فارغ نشین ز فکرم

چون صید تیرخورده تسخیر من چه باشد

بعد از وفای عمری سگ خوانده یار دوشم

تعظیم خویش دیدم تحقیر من چه باشد