گل عیش نچیدم گرچه عهد وصل یار آمد
زهی قسمت شدم دیوانه چون فصل بهار آمد
چو گل خندان نیامد بر سر بالین من روزی
چه شد گریان اگر مانند شمعم بر مزار آمد
برای خاطر من باخت جانه روز مصاف غم
ازین پهلو نشینانم همین یک دل به کار آمد
قفس پرورده مرغی شد مگر آوارهٔ گلشن
که در گوشم صفیر طرفهای از شاخسار آمد
من از جان دست شستم بر کنار چشمهٔ حیوان
که آب زندگانی بیتوام ناسازگار آمد
ز درد دوریت پیمانه را شب لب به جان دیدم
مرا چون شیشهٔ می گریهٔ بیاختیار آمد
بلاهای سیاهم بر سر آورد ای مسلمانان
چو در سر کار او هندوی خط بر روی کار آمد