دانی محیط فتنه چرا موج میزند
بهر شکست کشتی ما موج میزند
بر زلف یار باد وزیدن گرفت باز
ای دل کنارهگیر بلا موج میزند
در هر زمین که نقش قدم ماند زان نگار
از خاک خون رنگ حنا موج میزند
نتوان طپید تشنه به خاک فنا دگر
از تیغ یار آب بقا موج میزند
نقش حصیر نیست به خاک سرای ما
فقر از زمین کلبهٔ ما موج میزند
آیینهٔ رخ تو ز خط رنگ بسته شد
از سینهام هنوز صفا موج میزند
شرم گداز خویش دهد دل به صد زبان
این قطره را ببین چه بلا موج میزند
هریک بهطور خویش دهد عرض خویشتن
دریا جدا سراب جدا موج میزند
ای توبه کشتی تو چهسان نشکند کنون
طوفان گل شده است هوا موج میزند