واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۰۶

مرا کشت و کین از دل او نرفت

چه کین بلک چینش ز ابرو نرفت

شئم پیر و مانند زنگی مرا

سیاهی ز مو رفت و از رو نرفت

شدم موی از حسرت آن مگر

خیالش از سر یک سر مو نرفت