واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۰۵

خاک گشتم در رهت از من غباری برنخاست

مگذر از انصاف چون من خاکساری برنخاست

عمرها شد بیستون مشتاق زخم تیشه است

کوهکن تا رفت دیگر مرد کاری برنخاست

بارها زد بر محک از سنگ طفلانم فلک

در جنون مانند من کامل عیاری برنخاست