واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۹۴

دلا به دست ازان طره نیست یک تارت

اگر تو کافی عشقی کجاست زنارت

تمام شب سر بالین یار می‌سوزی

خدا به من دهد ای شمغ بخت بیدارت

دگر به خواب هم آسودگی نخواهد دید

کسی که گشته پرستار چشم بیمارت