واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۹۲

از بس که گریه کردم م در جگر نمانده است

وقت است اگر بیایی عمر این‌قدر نمانده است

عشق تو کرد غارت اسباب عیش و راحت

ماییم و نیم‌جانی چیزی درک نمانده است

مردند خستگانت بر خاک آستانت

چون من به بستر غم یک محتضر نمانده است