از بس که گریه کردم م در جگر نمانده است
وقت است اگر بیایی عمر اینقدر نمانده است
عشق تو کرد غارت اسباب عیش و راحت
ماییم و نیمجانی چیزی درک نمانده است
مردند خستگانت بر خاک آستانت
چون من به بستر غم یک محتضر نمانده است