دل از سینهٔ من به در رفته است
ندانم کجا بیخبر رفته است
به ناچار با صبر سازم کنون
که از اشک و آهم اثر رفته است
ندانم کجا رفت طفل سرشک
همین لحظهام از نظر رفته است