واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۹۰

دل از سینهٔ من به در رفته است

ندانم کجا بی‌خبر رفته است

به ناچار با صبر سازم کنون

که از اشک و آهم اثر رفته است

ندانم کجا رفت طفل سرشک

همین لحظه‌ام از نظر رفته است