واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۸۹

شمشیر ناز او ز سر من گذشته است

تیر جفایش از جگر من گذشته است

از ماجرای گریهٔ هجران چه گویمت

طوفان نوح از نظر من گذشته است

از خاک گشته است روان چشمه چشمه خون

هر جا حدیث چشم تر من گذشته است