کی مرا در زندگانی پیرهن آمد بهدست
نقد جان را صرف کردم تا کفن آمد بهدست
با وجود خاکساری خسرویها میکنم
تا مرا یک بوسه زان شیریندهن آمد بهدست
در زنخدان دل سر زلف تو نگذارد ز کف
این به چاه افتاده را گویا رسن آمده بهدست