واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۷۷

از تغافل‌های او تنها دلم ناشاد نیست

خانهٔ آیینه هم در عهد او آباد نیست

می‌روم از دشت هم دامن‌کشان چون گردباد

همچو من دیوانه‌ای در وادی ایجاد نیست

تلخ‌کامی دی رسید از بی‌ستون عشق و گفت

چشمهٔ شیرین به غیر از دیدهٔ فرهاد نیست

می‌توان کردن ز دل‌سوزی تلاش مرهمی

ای برادر داغ من چون لاله مادرزاد نیست