یار رفت و جان زاری مانده است
جان شده چشم نزاری مانده است
بس که از سودای زلفت کاستم
استخوانم شانهواری مانده است
شام شد دل برنگشت از کوی او
غالباً از بهر کاری مانده است
زخم پهلویم نخواهد به شود
گر خدنگش یادگاری مانده است