واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۶۴

دلم از هجر رویش بس غمین است

مصیبت‌خانهٔ روی زمین است

بیاریدش به پهلویم نشانید

علاج درد پهلوی من این است

به سرخاکی که از کوی تو کردم

مرا سرمایهٔ دنیا و دین است

میفشان دست از مستانه دیگر

که چندین جان تو را در آستین است

ندارد زار روی سیر گلشن

دل دیوانه‌ام گلشن‌نشین است