از شانه گر برون فتدم شاند وار دست
هرگز نمیکشم ز سر زلف یار دست
نه جیبها درید نه دامان او کشید
ما را درین بهار نیاید بهکار دست
از یار ناامیدشدن کار سهل نیست
شویم مگر به خون جگر زان نگار دست
من پا فشردهام به وفا زینهار تو
ای دشمن وفا ز جفا بر مدار دست
از شوق طرف دامن آن سرو جامه زیب
از عضو عضو رسته مرا چون چنار دست
پیر مغان مده قدح پر به دست من
گردیده از خمار مرا رعشهدار دست
در گلستان کوی تو بیآبرو شده است
مژگان من که برده ز ابر بهار دست
آن را که ذوق جیب دریدن شناخته است
در آستین نمیکند اصلاً قرار دست