خوار شدیم از وفا در سر کوی حبیب
چند توان خوار بود، ما و دیار غریب
ای که به صبر و شکیب چارهٔ دردم کنی
عاشق بیچاره را صبر کجا کو شکیب
دوست جدا شد ز من خاک برین زیستن
روزی دشمن مباد آنچه مرا شد نصیب
سرو ز قدت خجل، گل ز رخت منفعل
ناله ز دستت کند فاخته و عندلیب