واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۴۹

خوار شدیم از وفا در سر کوی حبیب

چند توان خوار بود، ما و دیار غریب

ای که به صبر و شکیب چارهٔ دردم کنی

عاشق بیچاره را صبر کجا کو شکیب

دوست جدا شد ز من خاک برین زیستن

روزی دشمن مباد آنچه مرا شد نصیب

سرو ز قدت خجل، گل ز رخت منفعل

ناله ز دستت کند فاخته و عندلیب