شد اسیرِ آن زنخندان دیده و دانسته دل
من چه سازم چارهٔ این خود به چاه افتاده را
راست گو ای سرو قامت از کدامین گلشنی
نقش پایت شاخ گل کرده است مد جاده را
کی به خون چون منی دفع خمارش میشود
هست یار من که آب ساده داند باده را