واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۴۱

کرده‌ام پیدا تب و تابی که می‌سوزد مرا

شمع‌آسا چشم بی‌خوابی که می‌سوزد مرا

با که می ‌خوردی که من از آتش رشکم کباب

می‌زند موج از رخت آبی که می‌سوزد مرا

می‌توان ساقی ز می آبی زدن بر آتشم

بی تو امشب هست مهتابی که می‌سوزد مرا