واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۷

داغ تو ز بس گداخت ما را

نابود چو شمع ساخت ما را

امّید نوازش از فلک بود

آخر به زبان نواخت ما را

درد تو چه‌ها به جان من کرد

ای کاش نمی‌شناخت ما را