واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۵

می‌روی و حسرت بسیار می‌ماند به جا

چشم خون‌بار و دل افگار می‌ماند به جا

دردمندی را کنی تسلیم زنهار ای فلک

بستر و بالین ازین بیمار می‌ماند به جا

گر چنین باران اشک ما پیاپی می‌رسد

نی درِ این خانه نی دیوار می‌ماند به جا