در غم دل چون ز خون رنگین کنم این دیده را
سرخ پوشیدن مناسب نیست ماتمدیده را
خنده صرف دردمندانِ دگر کن گو لبش
نیست حاجت با نمک داغ من شوریده را
از سفر کی پخته گردد هر که باشد خام طبع
طفل میدانیم ما اشک جهان گردیده را
تا ببوسد گریهٔ من پای سبزان چمن
منصب میرآبیِ گلزار دادم دیده را