واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۲

از پا فکنده قامت رعنای او مرا

بر سر چه آمده است ز بالای او مرا

بی‌تاب می‌شوم چو نبینمش دمی (ایرداد وزنی)

با آنکه نیست تاب تماشای او مرا

کرده است گرم مجلس اغیار شمع من

داغم که سوخت گرمی بی‌جای او مرا

هوشم تمام در سر زلفش به باد رفت

سرمایه‌ای نماند ز سودای او مرا

دل از کجای او بکنم آه چون کنم

دلتنگی است با همه اعضای او مرا