واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۷

مرا دلی است چه دل کوچه‌گرد رسوای

هزار پاره و هر پاره در گرو جای

به عهد زلف پریشان او سری دارم

چه سر که در سر هر موی اوست سودای

به این‌قدر نشود رنجه پای نازک تو

به بخت خفتهٔ ما گر زنی سرپای

کسی نکرد مرا دست لطف در گردن

به بزم دهر منم چون شکسته میای

خراب‌های جهان خراب را دیدم

نیافتم چو خرابات دل‌نشین جای

به حیرتم که چه‌سان دل ز دست او گیرم

فتاده آیینه‌ام در کف خودآرای

من آن الف که کشیدم به سینه از یادت

شد از تصرف قد تو سرو رعنای

نشسته است خیالش به دل به آن تمکین

که هیچ بت ننشسته است در کلیسای

سر سجود درش دارم از پاس ادب

برای خویش دران باب می‌زنم رای

چو دل به زلف تو ره یافت می‌کند شب و روز

تعیشی که ندارد به هند را جای

کلاه سرکشی از سر نهد به پیش رخت

اگرچه شمع بود پیش خویش بر پای

به قتل من چه کشی تیغ ای سرت گردم

مرا ز گوشهٔ ابرو بس است ایمای

به لرزه‌اند چو سیماب جمله سیم‌تنان

ز کیمیاگری مهر ماه سیمای

ز سرکه این فلک ترشرو خمی دارد

ولی چه سود که نامد به کار صغرای

به قصد نام نکو مشکلی کسی بگشا

ازین چه سود اگر حل کنی معمای

ز خاک کوچهٔ توفیق سرمه‌داری کو

به عیب خویش نداریم چشم بینای

چه پرسی از سبب تیره‌روزیم واقف

مرا نشانده به آن روز ماه سیمای