بنده را نیست تاب مهجوری
دور دار ای خدا ز من دوری
گفت یارم ز من بکن دوری
قلت والله لیس مقدوری
که دارم ازان لب شیرین
که ز بختم نمیرود شوری
نیست بیگرمی به حمدالله
آه سردم چو شمع کافوری
در تو زاری نمیکند تأثیر
آه از بیزری دلی زوری
زخم دل زود به شد و داغم
که نشد فیضیاب ناسوری
مرد باید برای عشق که نیست
کار هر دار بار منصوری
ملتفت با نیاز کس نشوی
تا نباشد ز ناز دستوری
وادی عشق سیر کن که درو
میکند مور لنگ تیموری
عشق غمخانه چون کند تعمیر
شادی آید برای مزدوری
برد افسون چشم مست کسی
مردمان را ز راه مستوری
همه خوبان به عاشقان خوباند
تو چرا برخلاف جمهوری
میدمد در دیار ما واقف
از گل ماتمی گل سوری