واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۴

بنده را نیست تاب مهجوری

دور دار ای خدا ز من دوری

گفت یارم ز من بکن دوری

قلت والله لیس مقدوری

که دارم ازان لب شیرین

که ز بختم نمی‌رود شوری

نیست بی‌گرمی به حمدالله

آه سردم چو شمع کافوری

در تو زاری نمی‌کند تأثیر

آه از بی‌زری دلی زوری

زخم دل زود به شد و داغم

که نشد فیض‌یاب ناسوری

مرد باید برای عشق که نیست

کار هر دار بار منصوری

ملتفت با نیاز کس نشوی

تا نباشد ز ناز دستوری

وادی عشق سیر کن که درو

می‌کند مور لنگ تیموری

عشق غمخانه چون کند تعمیر

شادی آید برای مزدوری

برد افسون چشم مست کسی

مردمان را ز راه مستوری

همه خوبان به عاشقان خوب‌اند

تو چرا برخلاف جمهوری

می‌دمد در دیار ما واقف

از گل ماتمی گل سوری