واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۸۰

در دیدهٔ مردم چرا بر رغم من جا می‌کنی

حرفی به‌جای گویمت بسیار بیجا می‌کنی

با دیده سوزن کی کند آتش به خرمن کی کند

دشمن به دشمن کی کند تو آنچه با ما می‌کنی

با عاشق خونین‌جگر صلحت نباشد معتبر

کز بهر جنگ ای کینه‌ور تقریب پیدا می‌کنی

دوران فرصت کم‌بقا تو دیر پروا میرزا

در کشتن عاشق چرا امروز و فردا می‌کنی

از چشم جادوزای خود وز لعل روح‌افزای خود

گه مرده سازی زنده را گه مرده احیا می‌کنی

نازم به‌ عذر آوردنت گر بعد صد جور و جفا

گویی که از من سهو شد با آنکه عمداً می‌کنی

وا می‌کنی بند قبا در بزم غیر ای بی‌وفا

وانگه به صد حسن ادا ما را ز سر وامی‌کنی

تا کی غم جان خوردنم زین زیست بهتر مردنم

کز بهر دل آزردنم با غیر ایماء می‌کنی

چون خط شد از رویت عیان با من دلت شد مهربان

زین پیش بودی کاشکی لطفی که حالا می‌کنی

واقف شدی چون هرزه دو هر جا دلت خواهد برو

از پهلوی ما دور شو ما را چه رسوا می‌کنی