پیش زلف او بردم شکوهٔ پریشانی
گفت ای پریشان گو حال من نمیدانی
کس تو را نخواهد کشت در حریم او ای شمع
بهر عرض سوز من گر زبان بجنبانی
سجده نقش میگردد بر در تو چون غلطم
زانکه شش جهت دارم قرعهوار پیشانی
خوش رساندهای ظالم طرز بیدماغی را
جان اگر بیفشانم آشتین برافشانی
قید هستیم ای کاش واشود که کلفتها
بر سرم هجوم آورد همچو موی زندانی
چشم کافرآئین را سرمه آشنا کردی
ترسمت سیه سازی خانهٔ مسلمانی
بوسهٔ لب نو خط شب سیاه مستم کرد
نشهٔ دگر باشد در شراب ریحانی
عید جلوهٔ قاتل دیدهایم ما ای دل
زخم ما به هم ناید همچو چشم قربانی
واقف آن لب شیرین گر نمیدهد کامم
باری از نبات او میکنم مگسرانی