واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۵

بر ستر غم می‌کشم آزار کجایی

ای داروی درد من بیمار کجایی

گفتی چو دهی جان به تو دیدار نمایم

من جان می‌دهم از حسرت دیدار کجایی

اغیار به پرسیدنم آیند و من از درد

خون گریم و گویم که تو ای یار کجایی

دیر است نمالیده کسی گوش دلم را

مشتاق توام یار ستمکار کجایی

این گرمی این باده دل سوخت جگر سوخت

ای سایه‌ فکن ابر هوادار کجایی

از حسرت تیرت چو هدف خاک نشینم

قربان شومت شوخ کماندار کجایی

هر دم دل بی‌طاقت من از غم هجران

خون می‌شود ای صبر جگردار کجایی

دارد سر رفتن دل من در قدم اشک

فریادرس ای حضرت دلدار کجایی

کو محرم رازی که به او حال توان گفت

دریاب مرا واقف اسرار کجایی