واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۴۸

ای گریه زار در چه فکری

تشریف بیار در چه فکری

من کشتنی و تو تشنهٔ خون

شمشیر برآر در چه فکری

داغی بگذار بر دل من

ای لاله‌عذار در چه فکری

چون گل نزدی به پیرهن چاک

بگذشت بهار در چه فکری

فرداست که می‌برد تو را باد

ای مشت غبار در چه فکری

در فکر اقامتی به این عمر

این برق‌سوار در چه فکری

تا چشم زنی دگر نه‌ای هیچ

هم چشم شرار در چه فکری

صیاد تو در کمین نشسته

ای محو شکار در چه فکری

ساقی قدحی که زنده مانم

مردم ز خمار در چه فکری

ای کار دلم فتاده باتو

دل رفت ز کار در چه فکری

واقف نمکی به‌هم رسان زود

ای سینه‌فگار در چه فکری