واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۴۴

چه کنم گر ندهم تن به جفای پیری

که ز سر واشدنی نیست بلای پیری

از خدا خواستی ای کاش جوان مردن من

آنکه درباره من خواست دعای پیری

مو به مو مشک مرا کرد به کافور به دل

گشت افسرده دل من ز لقای پیری

بارش برف ببین بر سرم از موی سپید

سیر دارد خنکی‌های؟؟؟؟ پیری

داشتم بس که ز کم‌فرصتی عمر خبر

من ز طفلی شدم آماده برای پیری

نتوان کرد جوانی به جهان صبح ازان

از عدم آمده پوشیده قبای پیری

گرچه پیری نگذارد که قدم بردارم

می‌روم لیک سوی مرگ به پای پیری

دادم از دست جوانی و شدم پیر کجاست

مر آهی که توان کرد عصای پیری

مستی لطف کن ای عشق جوانمرد به من

که ز دوش افکنم از رقص ردای پیری

جرعه‌ای گر دهندت یار جوان خواهی شد

واقف از پیر مغان خواه دوای پیری