واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۴۲

تویی که رسم به جان‌های مبتلای نکنی

تویی که هیچ دل از بند غم رها نکنی

تویی که شوخی حسنت نمی‌دهد آرام

به دل قرار نگیری به دیده جا نکنی

تویی که خون عزیزان نموده‌ای پامال

به زیر پا نظر از فرط کبریا نکنی

تویی که در رطب توست معجر عیسی

ولی چه سود که یک خسته را دوا نکنی

تویی که شیوهٔ بی‌باکی‌ات گذشته ز حد

ستم به خلق کنی ترس از خدا نکنی

تویی که عادت بیگانه‌پروری داری

تویی که حاجت یک آشنا ادا نکنی

تویی که ساخته‌ای نیم کشته خلقی را

تویی که کار کسی را به مدعا نکنی

تویی که حسن تونگر خدا نصیب تو کرد

تویی که حق فقیران خود ادا نکنی

تویی که داده خدا ساز و برگ عیش تو را

ترحمی به غریبان بینوا نکنی

تویی که راه وفا کرده‌ای غلط صد راه

ز راه جور و جفا یک قدم خطا نکنی

تویی که عهد تو پادار نیست همچو گل

به دست هر که بیفتی به او وفا نکنی

تویی که می‌شنوی حرف‌های تلخ از خلق

ولی به هیچ‌کس از لب شکر عطا نکنی

تویی که بر دل و جانی که شد گرفتارت

بلا فرستی و اندیشهٔ دعا نکنی

تویی که جنگ تو را صلح در قفا نبود

ز هر که رنجه شود خاطرت صفا نکنی

تویی که کرده خدا پادشاه حسن تو را

تویی که لطف به حال من گدا نکنی

تویی که ساخته‌ای دردمند واقف را

تویی که چارهٔ آن دردمند را نکنی