تا به کی دربهدرم گردانی
ای خدا چرخ به خود درمانی
اول صفحه عشق این سخن است
که تو در حسن نداری ثانی
نقطهٔ خال تو دیدم گشتم
مرکز دایرهٔ حیرانی
ما ازین بزم رقیبان رفتیم
این گرانی به شما ارزانی
من به میدان وفا از عشاق
بودهام گو به قد چوگانی
شمع را با تو چه نسبت در حسن
میکند هرزه زبان جنبانی
چشم بگشای ز خواب غفلت
پیش ازان دم که شوی شیطانی
گرچه دل حال مرا کرده خراب
هست در کار محبت بانی
گر بگویم که هوادار توام
سخنم باد و هوا میدانی
شد چو نظم در دندان بر هم
بگذر از فکر مرصعخوانی
گشت بیزار ز جان هر که شنید
آنچه دیدم ز تو یارجانی
اگر از خانه برآید یارم
من کنم بر در او دربانی
این همه فکر اقامت بیجاست
تو که در خانهٔ خود مهمانی
واقف از گریه نخواهم بس کرد
گو شود کشتی من طوفانی