واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۶

از گریهٔ من دشت جنون کرده بهاری

لخت جگرم گل زده بر هر سر خاری

باز آیی که از شوق نثارت ز ته دل

لبریز گهر کرده‌ام از گریه کناری

ای عشق بیا جان و دلم منتظر توست

وی عقل برو با تو ندارم سروکاری

در چشم‌زدن بر سر این سوخته آید

هرجا جهد از آتش بی‌داد شراری

من رفته‌ام و شمع‌صفت سوخته‌ام زار

هرجا ز شهید غم عشق است مزاری

از روز حساب این همه فارغ نتوان بود

گیرم که شهیدان تو را نیست شماری

پایبند شدی ای دل دیوانه دران زلف

احوال تو چونست درین سلسله باری

خواهم که ز دست تو درین دامن صحرا

بی‌زحمت اغیار کنم گریهٔ زاری

شد فصل بهار و دل واقف نشگفت آه

این غنچه مگر وا شود از وصل نگاری