واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۷

دلا تا کی چنین افسرده باشی

نمی‌خواهم کزین‌سان مرده باشی

ز عشق خردسالان بگذر ای دل

ز طفلان چند بازی خورده باشی

تو را دود از جگر ای لاله برخاست

مگر بویی ز داغم برده باشی

به این یک قطره خون آخر چه داری

دلم را تا به کی افسرده باشی

ز دستانت دلی کز دست من رفت

چه باشد گر به دست آورده باشی

نثارت می‌کنم این نیم جان چیست

که از من بهر آن آزرده باشی

جوانمردی به درد عشق واقف

چه حسرت‌ها که در دل برده باشی