واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۵

جفایش کند بر وفا پیش‌دستی

کند شوخیش بر حیا پیش‌دستی

اگر رخصت پای بوس از تو گیرد

کند خون من بر حنا پیش‌دستی

چو احرام طوف حریم تو بندد

غبارم کند بر صبا پیش‌دستی

توازی به دشمنامی ار بی‌دلان را

کنم بر همه در دعا پیش‌دستی

چو صید افکنان هر ادای تو خواهد

به خون دل مبتلا پیش‌دستی

به راه تو ازذوق افتادگی‌ها

نمودیم بر نقش پا پیش‌دستی

اجل قصد جان مرا کرد لیکن

بر او کرد هجر شما پیش‌دستی

به آن زلف ای شانه ربطم قدیم است

تو را نیست بر من روا پیش‌دستی

تو را هجر واقف به چندین جفا کشت

نکردی تو غافل چرا پیش‌دستی