زین می ناز که در سر داری
جنگ با شیشه و ساغر داری
کافرم گر بت دیگر دارد
آنچه امروز تو کافر داری
بت من با تو خدا را نظریست
الله الله تو چه منظر داری
چه نهالی تو که هنگام خرام
طعنه بر سرو و صنوبر داری
وه چه طفلی تو که از فن جفا
هرچه خواندی همه از بر داری
نشوی رام کسی معذوری
طبع سرکش دل خودسر داری
به زبان صد چو منی را کشتی
تو کجا کار به خنجر داری
با تو مه را نرسد دعوی حسن
مهر خورشید به محضر داری
نکنی یاد به یک نامه مرا
گرچه صد خیل کبوتر داری
خونی شیشه دلها سنگیست
نه دل است اینکه تو در بر داری
رفت بر باد غبارم ظالم
طبع از من چه مکدر داری
یار سرگشتگیم دید و بگفت
ای فلانی تو چه در سر داری
ای دل خسته چه افتاد تو را
که نه بالین و نه بستر داری
میکشی دامن دل را ای گل
جامهٔ کیست که در بر داری
تیغ در کف ز سرم میگذری
من ندانم تو چه در سر داری
من شدم خاک در دل واقف
تو برو گر در دیگر داری