واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۰

تو به کوی بی‌وفایان غم بی‌شمار داری

سر خود بگیر ای دل چه به این دیار داری

ز من ای فرشته‌خویان سگ یار مرا بگویید

به تو من نه خواجه تاشم تو ز من چه عار داری

تو عجب خدانترسی که به گفتهٔ رقیبان

بچو من نزار و زاری سر کارزار داری

به تو خیر نیز کردم نگرفتی انس با من

بر هر که خواهی ای دل برو اختیار داری

چو خودی نداده روزی به تو وعدهٔ وصالی

تو کجا خبر ز درد شب انتظار داری

بره تو مشت خاکی شدم و به باد رفتم

چه کنم هنوز در دل تو ز من غبار داری

دل و جان و صبر و طاقت همه برده‌ای به غارت

به خدا بگو که دیگر تو به من چه‌کار داری

برو ای صبا به بستان ز من این سخن به گل گو

که چرا شدی پریشان تو که بوی یار داری

ز تو باید این مروت که نهی به زخم مرهم

تو نمک دریغ ظالم ز دل فگار داری

به هوای لاله و گل چه روی به سیر گلشن

تو ز خود خبر نداری چه‌قدر بهار داری

مسپار کار ما را به سپهر بی‌مدارا

ز جفا هر آنچه باید تو ستم شعار داری

به عبث منال بلبل تو نه‌ای اسیر چون من

که من از قفس نشیمن تو به شاخسار داری

اگر آن بلایجان را نگرفته دود دل‌ها

سر زلف شب همه شب ز چه در کنار داری

نفتد اگر گذار تو به منزلم نه رنجم

نه بس است اینکه گاهی به دلم گذار داری

به چه دستگاه ای دل طلبی وصال او را

تو به غیر خوردهٔ جان چه دگر نثار داری

تو به زلف روزگار همه را سیاه کردی

تو یکی ببین خدا را که چه روزگار داری

نشدی چو شمع بالین من خسته را چه حاصل

شب کور گر چراغم به سر مزار داری

به حریم کعبه واقف دل تو فرو نیاید

سر همت تو گردم سر کوی یار داری