به این دماغ که بر اوج کبریا داری
نگاه لطف به افتادگان کجا داری
همیشه بر سر زانوی یار جا دادی
بناز آیینه خوش وقت باصفا داری
قمار عشق نبازی که بار خواهی داد
به این دلی که گرو در هزار جا داری
به زیر سایهٔ تیغ شهادت است بهشت
تو کشته ناشده امید خونبها داری
در قبول به روی تو چون گشاده شود
که ره به کعبه و دل در کلیسا داری
بریز بر مس ما نیز پارهٔ اکسیر
شنیدهایم تو ای عشق کیمیا داری
رقیب مصرف مهر و وفا زهی قسمت
برای ماست اگر جور ور جفا داری
هزار طعنهٔ رنگین زدن برو امروز
تو را رسد که به سر گل به پا حنا داری
تو میروی و تو را گوید از قفا گیسو
حذر که دود دل خلق در قفا داری
تو جلوه مفت کجا میکنی به چشم کسی
تویی کز آیینه هم چشم رونما داری
ز مفلسی چه کنی فکر سوختن واقف
کجاست نفط گرفتم که بوریا داری