واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۵

از من ای چشم تر چه می‌خواهی

آخر ای پرده‌در چه می‌خواهی

پرده از روی کار من مکفن

از شبم ای سحر چه می‌خواهی

گشته برپا قیامت از قد تو

دیگر ای فتنه‌گر چه می‌خواهی

با توام جنگ نیست تیغ مکش

من فکندم سپر چه می‌خواهی

جگرم را به داغ هجر مسوز

از من بی‌جگر چه می‌خواهی

تنگ بر من گرفته ای صیاد

آه ازین مشت پر چه می‌خواهی

دل ربودی و جان نمی‌گیری

من ندانم دگر چه می‌خواهی

ناتوان‌تر ز موی گردیدم

دیگر ای موکمر چه می‌خواهی

سر پیرت بیا بگو ناصح

که ازین دردسر چه می‌خواهی

این جهان است مختصر واقف

تو از این مختصر چه می‌خواهی