مرا ای بخت بد دردآشنا میخواستی کردی
دل و جانم گرفتار بلا میخواستی کردی
به کار خود نه من تقصیر کردم نی تو کوتاهی
وفا میخواستم کردی جفا میخواستی کردی
نمیدانم دگر ای عشق از جانم چه میخواهی
تو با دل هرچه کافر ماجرا میخواستی کردی
به خاک و خون فکندی همچو من صد تشنهلب ظالم
حریم خویشتن را کربلا میخواستی کردی
ندانم چشم فتانت چه دیگر در نظر دارد
مرا از صدمهٔ غم توتیا میخواستی کردی
به خاطر آنچه اکنون آید آن هم میتوان کردن
به درد و داغ دل را مبتلا میخواستی کردی
هنوز از سرگرانی بر سرم جانان نمیآیی
سر شوریدهام از تن جدا میخواستی کردی
شکستی در دلم خار جفا واسوختم از تو
مرا همچو خود ای گل بیوفا میخواستی کردی
ز سودای سر زلف خود ای بیرحم واقف را
پریشان گرد مانند صبا میخواستی کردی