بیماری فراق کشیدم نیامدی
ظالم به حال مرگ رسیدم نیامدی
زین دست و پا زدن نرسیدم به وصل تو
بهر تو بسملانه طپیدم نیامدی
رفتم ز خویش مژدهٔ وصلت شنیده دوش
چون آمدم به خویش شنیدم نیامدی
در دامن شکیب زنم دست بعد ازین
صدبار جیب صبر دریدم نیامدی
گفتی که شب به خانهٔ تو خواهم آمدن
تا صبح انتظار کشیدم نیامدی
خون شد ز دوریت دل امیدوار من
ای خونی هزار امیدم نیامدی
هر روز میروی سوی اغیار بیطلب
گر من تو را شبی طلبیدم نیامدی
تا آمدی طپید به خون واقف از غمت
تا از غمت به خون نطپیدم نیامدی