کشتی به غمزه خلق خدا بیجنایتی
یا آیتی به من بنما یا روایتی
هر جا رسم ز درد تو گویم حکایتی
در ضمن هر حکایتی از تو شکایتی
همچون چراغ گور درین مردهخاطران
ممنون نیم ز سایهٔ دست حمایتی
ای پادشاه حسن چرا جور میکنی
آخر رعیتیم خدا را رعایتی
...
در گوش او ز گوشهٔ چشم عنایتی
امروز گوشهای نبود خالی از خلل
جز در ولایت دل صاحب ولایتی
بانگ درای قافلهها بیاشاره نیست
فهمد کسی که داشته باشد درایتی
باشد که یار حکم به احضار من کند
هان ای رقیب درحق من کن سعایتی
یارم فرشتهخوست ولی ترسم از رقیب
شیطان صفت کند به مزاجش سرایتی
زان روی لاله رنگ و این چشم خونفشان
دارم حکایتی و چه رنگین حکایتی
بگذر دلا ز شکوهٔ زلف دراز او
بگذار قصه که ندارد نهایتی
ما را مدار این همه محروم التفات
حرفی اگر صریح نگویی کنایتی
واقف به فقر ساختم از همت بلند
دنیا دنی است رو ندهد بیدنایتی