واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۹۹

دیده گریان سینه بریان کرده‌ای

ای سرت گردم چه احسان کرده‌ای

دل پریشان دیده حیران کرده‌ای

جان من این کرده‌ای آن کرده‌ای

دور گیتی را نمکدان کرده‌ای

لطف‌ها با سینه‌ریشان کرده‌ای

مرحبا این شوخ سر تا پا نمک

آنچه بایستی به انسان کرده‌ای

از کجا می‌آیی از طوفان حسن

عالمی را خانه ویران کرده‌ای

مرغ جان را در قفس افکنده‌ای

بی‌گناهی را به زندان کرده‌ای

کرده‌ای در بند دل‌ها را به زلف

چشم کافر را نگهبان کرده‌ای

شوخی و بی‌باکی و ناز و ادا

بهر یک دل این چه سامان کرده‌ای

کی دهم از دست آسان دامنت

غارت دین و دل و جان کرده‌ای

دل که می‌آویخت در دامان تو

با غمش دست و گریبان کرده‌ای

خاطرم امروز برآشفته است

تو مگر کاکل پریشان کرده‌ای

جانم از شادی نمی‌گنجد به تن

تو مگر شمشیر عریان کرده‌ای

سایه‌ای بر من فکر ای سرو ناز

چون مرا با خاک یکسان کرده‌ای

جان دهم شکرانه‌ات ای درد عشق

مردن دشوار آسان کرده‌ای

ای که داری لعل عیسی دم بگو

درد واقف را چه درمان کرده‌ای