ناصح فریب نرگس فتان ندیدهای
جنگ گریز لشکر مژگان ندیدهای
آن روی همچو آتش سوزان ندیدهای
آن خانه سوز گبر و مسلمان ندیدهای
بر چاک سینهام چه بلاخنده میزنی
آن سینه را ز چاک گریبان ندیدهای
جمع است خاطرت که ز سودای طرهای
در عمر خویش خواب پریشان ندیدهای
از جا نرفتهای دو سه گام از قفای دل
آن سرو ناز را تو خرامان ندیدهای
منعم کنی ز جیب دریدن از آنکه تو
دلبردن و کشیدن دامان ندیدهای
آنی که دل ز دست برد دارد آن صنم
حقت به جانب است که تو آن ندیدهای
زاهد شنیدهای صفت میوهٔ بهشت
رحم است بر تو سیب زنخدان ندیدهای
مرهم نهی به داغ من ای همنشین ولی
معذوری آن لب نمکافشان ندیدهای
ای پند گو بیا و بین یوسف مرا
گر تو ملک بهصورت انسان ندیدهای
ای دیده پیکرش که چو سیم است دیدهای
در پهلویش دلیست چو سندان ندیدهای
یوسف نشستهای به فراغت به تخت مصر
یعقوب را به کلبه احزان ندیدهای
ای دل به ماتم تو نشینم تمام عمر
جان دادهای و هیچ ز جانان ندیدهای
واقف به کوی عشق دلیرانه میروی
آنجا به خون طپیدن عزیزان ندیدهای