دل از جفای عشق کشیدن چه فائده
خون گشتن و ز دیده چکیدن چه فائده
آمادهٔ ملامت خلقی شده چه سود
نشنیدنی چند شنیدن چه فائده
بیخوابی فراق کشیدم تمام شب
در خواب هم وصال ندیدن چه فائده
شبها به ناخوشی گذراندن به درد و غم
وانگه به روز خوش نرسیدن چه فائده
در بیع صرفکردن نقد وفا و مهر
جنس جفا و جورکشیدن چه فائده
مردن ز حسرت شکر بوسهای عبث
وز یار زهر چشم چشیدن چه فائده
دنبال چشم آهوی لیلی طبیعتان
مجنون صفت ز خویش رمیدن چه فائده
بیحاصل است عجز بر سروقامتان
در پیششان چو سرو خمیدن چه فائده
هیچ است چون دهان بتان هیچ زان مخواه
از هیچ کام دل طلبیدن چه فائده
از شوق اینکه دامن یاری فتد به دست
دیوانهوار جیب دریدن چه فائده
تا آرزوی دل به کنار آیدت دمی
از همدمان کنارهگزیدن چه فائده
بدنام شهر گشتن ور سوای کو به کو
خجلت ز عمرو و زید کشیدن چه فائده
تا کی به خون خویش کسی دست و پا زند
واقف ز بسملانه طپیدن چه فائده