واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۹۳

جانانه رام است الحمدالله

جان شادکام است الحمدالله

اقبال و دولت امشب ز وصلش

ما را غلام است الحمدالله

از لطف ساقی کان باد باقی

عیشم مدام است الحمدالله

الشکرالله گر روز ور شب

گر صبح و شام است الحمدالله

ما باده‌خواریم ما را ارادت

با پیر جام است الحمدالله

دل را اسیر آن زلف دیدم

صیدم به دام است الحمدالله

آن روی زیبا بر اوج خوبی

ماه تمام است الحمدالله

آن سرو رعنا در گلشن ناز

عالی‌مقام است الحمدالله

دارد رحیقی لعلش که از خط

مشکین ختام است الحمدالله

مشت استخوام وان لعل جان بخش

محی‌العظام است الحمدالله

از کلبهٔ ما تا منزل دوست

ره یک دو گام است الحمدالله

در حضرت او همچو منی را

بار سلام است الحمدالله

ورد زبانم در وادی عشق

ذکرالخیام است الحمدالله

با آنکه واقف تلخ است کامش

شیرین‌کلام است الحمدالله