واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۹۱

؟؟؟؟؟؟ در خواب دیده

که خیش از صبح پیراهن دریده

؟؟؟؟کحل الجواهر

کشم زان خاک پا منت به دیده

ز طور اشک حیرانم که این طفل

ز چشمم زاده بر رویم دویده

کلامم بس که دارد طول زان زلف

دهم عرض غزل گردد قصیده

پیامش نیست جز قطع محبت

خط مکتوب او باشد دریده

ز چاک سینه‌ام پیکان نماید

به رنگ دانه از نار کفیده

بساطش می‌شود برچیده از خط

عبث زلفش ز چین برخویش چیده

خط نورسته‌اش بر کهنه عشقم

فسون تازه‌ای واقف دمیده