واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۹۰

شود سالک ز بند خود رها آهسته آهسته

رود از دست چون رنگ حنا آهسته آهسته

دل از خلوت کند کسب هوا آهسته آهسته

صدف گوهر نماید قطره را آهسته آهسته

تما شب به‌سان بدر بر من جلوه می‌کردی

ندانستم که گردی کم‌نما آهسته آهسته

به صاحب مشربان یک‌بار نسبت کی شود پیدا

به دریا می‌توان شد آشنا آهسته آهسته

نخواهم تند چون سیلاب گفتن سرگذشت خود

کنم پیش تو عرض این ماجرا آهسته آهسته

مباد از عرض احوال پریشنم شود برهم

به زلفش این سخن زن ای صبا آهسته آهسته

تلاش وصا این سیمین‌بران آخر گدایم کرد

شدم مفلس ز فکر کیمیا آهسته آهسته

به بالینم توان آمد که بیمار توام جانان

شتاب از آمدن نتوان بیا آهسته آهسته

ندارد گر اثر من برندارم دست از زاری

که گردد کارگر واقف دعا آهسته آهسته